X
تبلیغات
!! دل نوشته های تنهایی!!

!! دل نوشته های تنهایی!!

من از طرز نگاه تو خیاله مبهمی دارم.....نگاهت را نگیر از من که با ان عالمی دارم!!!

پست ثابتـــــ! (برای مخاطب خاص)

ـــــــلام همراز.....!


این پُست برای تواِ برو ادامه مطلــــــــب...!


....رمز داره...              (رمزشو مهسا بهت گِفته....!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:46  توسط Ro0yan  | 

ـهـی دُنـ  ـیا :|

خوبـ بازی میدی..بازی میکُنی..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 22:12  توسط Ro0yan  | 

مـטּ مـے نویسَم و تـو نـِمیخوانے

اَمـا ُمخاطب کهـ تو باشے مَدیـــونَمـ اگرننویسَمـ :)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 13:7  توسط Ro0yan  | 

برگشتـــــــ رویانـــ بعد از 2ماه!!!


هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..


هنوز هم در ازدحام این همه
بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..

هنوز هم
باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.

می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..

می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض
زندگی من است،

کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:

اولین عشق من و آخرین عشق من تویی

نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:10  توسط Ro0yan  | 

گاهی وقت ها............

گاهی وقتا باید دل بکنی و بری ...


گاهی وقتا باید کسی رو که یه روزی احساس میکردی بدون اون حتی


نفسم نمیتونی بکشی رو بسپاری به دستای دنیا ...


گاهی وقتا باید درک کنی و بفهمی که همیشه تلاش ادما واسه رسیدن


به خواسته هاشون بی نتیجه میمونه ...


گاهی وقتا باید بفهمی که خواستن همیشه  توانستن نیست ...


گاهی وقتا باید یاد بگیری که صبر کردن واسه برگشتن کسی که در نهایت


بی رحمی تنهات گذاشته بی فایده ست ...


پس چشماتو ببندو همه ی خاطرات گذشتتو از ذهن و قلبت بیرون بریز و


قبول کن که اونی که رفته دیگه برنمیگرده اگه تونستی با این واقعیت کنار


بیای که میتونی دوباره از اول شروع کنی و اگه بخوایی بازم مقاومت کنی


مث من یه   روانشناس  دیوونه میشی، که واسه فرار از واقعیت زندگیش


فقط مینویسه شاید این جوری بتونه تحمل کنه و تاب بیاره ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:6  توسط Ro0yan  | 

من بازنده ی بازی زندگی ام!!!

تکيه به شونه هام نکن . من از تو افتاده ترم

ما که به هم نميرسيم بسه ديگه بذار برم

کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم

حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم . نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش . نه ناجي فرشته ها

من عاشقم همينو بس غصه نداره بيکسيم

قشنگي قسمت ماست که ما به هم نميرسيم

تقديم به هموني که خودش ميدونه چقدر خاطرشو ميخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:58  توسط Ro0yan  | 

قسم میخوردی وفادار باشــــــــــــــــــــــی!!!!!!

نمیدانم چه کسی را میپرستی ، به چه چیز اعتقاد داری و چه کسی را

قبله گاه خودت میدانی.

قسم میخوردی وفادار باشی ، پس چرا اینک بی وفا شده ای؟

انگار که جان مرا قسم خوردی که اینک بی جانم.

انگار مرا دوست نداشتی که اینک تنهایم.

قسم خوردی با من تا آخرش بمانی ، آخرش چه زود آمد ، که اینگونه

زندگی مرا تباه کردی .

با اینکه  میدانستم روزی میروی ، و مرا تنها میگذاری ، با اینکه میدانستم

بازیچه ای

بیش نیستم ، عاشق شدم و عاشق ماندم و عاشقانه به پای تو نشستم

، دل به

دریا و زدم و قلبم را به عنوان بازیچه در اختیار تو گذاشتم ، روزها با آن بازی

کردی ، و آنگاه که خسته شدی مرا دور انداختی .

چه کسی دیگر یک قلب شکسته را از من میپذیرد.

قسم خوردی وفادار باشی ، معنای وفا این بود که مرا تنها بگذاری؟

معنای وفا این بود که قلبم را بشکنی؟

میدانم که به جان من قسم خوردی ، جانی که برای تو هیچ ارزشی

نداشت .

ساده بودم که حرفهای پوچ تو را باور کردم ، ساده بودم که فکر میکردم تو

با من

یکرنگی ، اما آنگاه که با تو بودم همه رنگها را در وجودت دیدم .

وفادار نبودی ای بی وفا ، قسم خوردی به جان این بی گناه ، مرا

شکستی و در

دره تنهایی رها کردی

هر چه بود گذشت ، اما از این گذشته ی تلخ ،تنها یک قلب شکسته به جا

ماند که

دیگر هیچ خریداری ندارد ، حتی به عنوان یک بازیچه.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:18  توسط Ro0yan  | 

سکوت تنهایــــــــــــــــــــــــــــــی!

بی تو دلم همیشه تنگ است، دنیا برایم سوت و کور است.

بی تو شبم بی مهتاب است،ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است.

بی تو زندگی بی مفهوم است، عشق و عاشقی در دلم دور است.

بی تو هوای دلم همیشه ابری است، آسمان چشمانم بارانی است.

بی تو زندگی  برایم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است.

بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است، آسمان آبی قلبم تیره و تار است.

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاقچه خانه دل همیشه خالی است.

بی تو آرزویی ندارم در دلم و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است.

بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است.

بی تو مردی مجنونم، موجودی پوچم.

بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند.

بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است، نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است.

بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست، آرزوی قلبم مرگ است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:16  توسط Ro0yan  | 

کاش بودی میدیدی چه حالی دارم...............!!!!

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم....

 ای کاش ، کاش ، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل

خنجر در قلبهایمان مینشیند ....

و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا

در این دنیا تنهای تنهایم ....

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای

که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست وتا شاید روزی به تو برسم ...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای،

دلم بدجور برای تو تنگ است ...

باورم نمیشود...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:26  توسط Ro0yan  | 

(دیگه دیره دارم مـــــــــــیرم)

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میررررررم!

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرم..............

تو این بارون تنهایی دارم میرم..........   خداحافظ !!

شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ.................

                              دیگه دیره دارم میرم چقدر این لحظه ها سخته......!

جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته...........

دارم تو ساحل چشمات دیگه اهسته گم میشم برام....

               جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میــــــشم !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 17:3  توسط Ro0yan  | 

***برای تو مینویسم به امید انکه تنهاییم را حس کنی***

بعضی موقع ها چقدر دلم برات تنگ میشه!!!      دوست داشتم بودی

سرمو رو شونت میذاشتم و بهت میگفتم که چه قدر دوست دارم.....!

بهت میگفتم که تو تنها عشقمی و نمیتونم بی تو طاقت بیارم....دوست

داشتم بودیو وقتی دلم گرفته باهات حرف میزدم و تو با حرفات ارومم

میکردی.....!مثل همون موقع هایی که خیلی ناراحت و غمگین بودم....

یادته؟؟؟؟

یادته میگفتی غمگین بودن هنر نیست؟یادته میگفتی

بچه بزرگ شو بزرگانه فکر کن؟؟؟؟

خیلی دلم هواتو کرده کاش یه بار دیگه بیای کاش یه بار دیگه اسممو

صدا کنی................!

تمومه وجودم تورو میطلبه....!!!!کجایی؟   کجایی عشق من که ببینی چه

حالی دارم.............بی تو این سکوت شبهام داره دیوونم میکنه........

فقط تو میتونی سکوت این تنهایی رو بشکنی..................

 کاش برگردی....!           دلم خیلی برات تنگ شده!!!!............

کاش ببخشی همه ی خطاهامو!!!

        دستمو ول نکن هنوز بدجوری من دوست دارم....

                    نگو دیگه میونه راه میرمو تنهات میزارم......!!!

اینا رو برای تو نوشتم........شاید یه روزی بخونیش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:46  توسط Ro0yan  | 

من این اهنگ خیلـــــــــــــــی دوست دارم دوست دارم اینجام بنویسمش!شاید...............

زیره بارون نفساتو دوست دارم...........

                    بوی خوبه تورو بارون میگیره.....

باتو زندگیم چه رویایی میشه......

                     باتو این قلب یخی جـــــــــون میگیره....!

دوست دارم تموم لحظه هامو باتو باشم

                    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم.....!!!

دوست دارم تمومه خاطراتم با توباشه.....!

                    دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم!

دوست دارم فقط چشاتو وا کنی....

                  تا ببینی که چقدر دوست دارم

همه خوبیاتو باور میکنم

                نمــــــــــیتونم بی تو طاقت بیارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:36  توسط Ro0yan  | 

.....عکس های بسیار زیبا...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:21  توسط Ro0yan  | 

( گریه کن!!!!! )


گریه کن تو گریه کن تو میتونیپیش اون نمی مونیاون دیگه رفته، بسه تمومش کنگریه کن، ته خط، عشق تو دیگه رفتهتو دله، یکی دیگه نشسته تمومش کنچشم به راه، نشین اینجا، میمونی دیگه تنهاگریه نکن اون دیگه نمیاد خونهدست بکش، دیگه از اون طفلکی، دل داغوناون دیگه، خوش فکر نکن حال تو میدونهتنها میمونی، اخه این و میدونی، مثل اون پیدا نمیشهاشکات میریزه، اخه اون واسط عزیزه، توی قلبته همیشهیادش می افتی، دلت اتیش میگیره، میگی کاش برگرده پیشتراهی نداری، تو باید طاغت بیاری، اخه میدونی نمیشه!!!!!................................
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:52  توسط Ro0yan  | 

!!!برام دعا کن عشق من همین روزا میمیرم!!!!!


آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:48  توسط Ro0yan  | 

!!! .. برای تو............!!!!

برای تو می نویسم...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:47  توسط Ro0yan  | 

(تنهام بذار!!.....)

  1. هیچگاه لحظه جداییمان را حتی در خواب نیز ندیدم.
    زندگی را بدون تو یک کابوس میدیدم ، آنقدر تو را دوست میداشتم که قلبم
    هیچ احساسی به جز تو نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت.
    دنیا را با تو زیبا میدیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته
    و گریانم می آمد ، به شوق دیدار با تو به خواب میرفتم.
    تو رفتی ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند.
    هنوز هم یک مجنونم و منتظر تو هستم ای لیلی بی وفا.
    این رسمش نبود ای بی وفا! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معنای عشق
    را تو به من یاد دادی ، اما اینک از دید تو دیگرعشقی وجود ندارد.
    سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی و تمام زندگی تو بود.
    به خدا این رسمش نبود قلبی که دیوانه وار تو را دوست میداشت را بشکنی.
    دلت از سنگ نیز سنگتر است.
    ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، حالا دیگر بهانه ای برای زنده ماندن ندارم.
    به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟ خوشبختی؟ موفقیت؟
    خوشبختی را با تو میدیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود.
    تا اشک میریزم به من میگویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من میخندی
    و هیچ احساسی نسبت به من و اشکهایم نداری.
    تمام متنهایم در این دفتر عشق را همه از بی وفایی های تو نوشته ام و همه
    صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است.
    دفتر عشقی که اینک یک دفتر پر از غم است.
    دفتر غمم را باز میکنم و زین پس تنها از غم ها و تنهایی و بی وفایی های
    تو می نویسم. پس بخوان ای مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم.
    او که باید دردم را بفهمد دلش سنگ است و یک ذره احساس محبت و عشق
    در وجودش نیست . او که باید بخواند نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک
    قلب چه دردیست. آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر عشق و متنهایم نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 18:1  توسط Ro0yan  | 

!....تنها با تو ......!

هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!
من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا!
هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم
هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم
چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هستم
اینها همه بهانه است
، حرفهایت خیلی بچه گانه است
چشمهایت را باز کن و مرا ببین ، این بی قرارها و انتظار قلبم عاشقم را ببین
ببین که چه امید و آرزوهایی دارم با تو ، در مرامم نیست بی وفایی و خیانت به تو!
تویی که تنها در قلب منی ، مثل نفس در سینه منی ، چرا باور نمیکنی که تنها عشق منی ، چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی !
چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را ، باور نمیکنی احساس این دل دیوانه ام را
هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم ، میترسم که شب را دوباره با ترس و دلهره بگذرانم ، ترس از حرفهای تو ، ترس از بهانه های تو ، دلهره برای از دست دادن تو!
آرامش را از من گرفته ای ، از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی ، زندگی را نیز از من گرفته ای ، هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای ، عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک عاشق تنها و شکست خورده است ، د
ر انتظار تو نشسته ام ، اما هر کس مرا میبیند میگوید این بیچاره چه غم سنگینی در دلش نشسته است!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:57  توسط Ro0yan  | 

با تو.....!! بی تو..........!!

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند


باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند


و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفد

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانن

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی

این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان

خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است

و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی

شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:49  توسط Ro0yan  | 

به یاد عشقم!!!!!!

یکی بود یکی نبود..

هرکی بود غریبه بود...

از دلم خبر نداشت..

که تورو از دلم ربود..

هرکی بود هرچی که داشت..

قد من عاشق نبود..

واسه چشمای سیات..

بخدا لایق نبود..

گول نگاشو خوردم و..

دلم رو بستم به چشاش..

دیوونه بودم مثله شمع..

یه عمری آب شدم به پاش..

بعد یه عمر آزگار..

عشق منو گذاشت کنار..

رفت پی یه عشق دیگه..

اونم سپرد به روزگار..ا

ز اولش هیچکی نبود..

هیچکی به دادم نرسید..

قصه من به سر رسید..

دلم به عشقش نرسید

**************************************





می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه */*/*
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه *~*~*
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری*/*/*
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری *~*~*
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم */*/*/
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم *~*~*
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی****
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی*****
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم ****
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم****
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم****
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم*/*/*/*
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم *~*~*
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم */*/*/
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه*~*~*
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه */*/*/*
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری*~*~*~
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری*/*/*
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه *~*~*
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه */*/**
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن *****
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن *****
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر ****
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر *~*~*
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم*/*/*/
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم *~*~*
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه*/*/*
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه *~*~*~
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم */*/*/*
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم*~*~*
ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم */*/*
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم*~*~*~
به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی *****
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی*****
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه ****
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه */*/*/*
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی*~*~*
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی*/*/*
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها *~*~*
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها****

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:44  توسط Ro0yan  | 

من بی تو...................!!

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک دخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:36  توسط Ro0yan  | 

دوســــــــــــت دارم...!

در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:29  توسط Ro0yan  | 

خســــــــــــته شدم!!!

خسته شده ام میخواهم در اغوشت بگیرم...

                          خسته شدم بس که از سرما لرزیدم

بس که این راه ترس اور زندگی را هراسان پیمودم

                                زخم پاهایم به من میخندد

خسته شدم بس که تنها دویدم......

                            اشک گونه هایم را پاک کن

وبر پیشانیم بوسه بزن.....

                              میخواهم باتو گریه کنم....

خسته شدم بس که تنها گریه کردم

                                

                               

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:54  توسط Ro0yan  | 

صدای پر زدن احساس را میشنوم...
و نگاهت را به خاطر می اورم.......
و سکوت و چشمان بی قرارت را....
نگاهت بر صورتم سنگینی میکرد.....
به یاد می اورم تورا
                                      در اغوش باران
و رفتنت را بی من.....
                                                            از پس یک احساس کودکانه
صدای خنده هایت طنین اندازه کوچه های بی قراری ام کرده است

          اما اکنون بی تو سکوت همه جارا فرا گرفته است!!....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:47  توسط Ro0yan  | 

چگونه فراموشت کنم که نامت زمزمه همیشه لب های من است....

ویادت همدم دايمی دلم....      و چشمانت سایه سار تنهایی من!!!

اگر باور نداری از مدادهایی که بر صفحه سفید  کاغذ برایت شعر نوشته اند

بپرس؟                       تا بدانی که چه قدر:

بی تو......

                                               بیــــــــــــقرارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:40  توسط Ro0yan  |